X

 http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com

 

گذر سریع روزها

سلام عزیزم.

روزها خیلی سریع می گذرند. منو ببخش که وقت نمی کنم از شیرین کاریات بنویسم. دیگه یه خانوم تمام عیار شدی و من هم بی نهایت دوستت دارم.

یه مهد جدید داری می ری و تند تند چیزهای جدید یاد می گیری.

زودتر از اون چیزی که فکر می کردم بزرگ شدی...

درد دل با دختری

سلام مامانی.

روزت مبارک عشق من. مونس مامانمحبتجشن

امروز مامان به خاطر سرماخوردگی شدید نرفته بود اداره و بعد از دکتر اومدیم مهد دنبالت.(از هفته دوم مهر نیمه وقت می ری مهد) خیلی ذوق کردی من اومده بودم.

متاسفانه اشتباه کردم و بهت گفتم که آمپول زدم و تو هم گیر دادی و هی گریه می کردی که چرا آمپول زدی. سه مرتبه برای این کلی گریه کردی (شاید در مجموع حدود نیم ساعت گریه جدی) و آخرم با ناراحتی روی پام خواب رفتیغمگین

آخه این چه روز کودکی بودگریه

خنده یا گریه ... مسئله این است!

دیشب ساعت سه نصفه شب خواب و بیدار شده بودی... هی صدام زدی تا بالاخره من اومدم پیشت.

بغلم کردی و گفتی: مامان منو دوست داری؟ گفتم: بله عزیزم. گفتی: منم دوست دارم... حالا برو برام شیر بیار.خنده

امروز باعث خنده همه شده بودی.قهقهه

من هم همون موقع برات حریره نارگیلی که خاله گفته باید 21 روز بخوری رو درست کردم چون می دونستم اگه اون موقع شیر بخوری دیگه سیر می شی و اونو نمی خوری.

دیروز هم تو مهمونی بغل آقا محمد نشسته بودی و تکون نمی خوردی. نمی خواستی با ما بیایناراحت

راستی وقتایی که دستاتو دور صورتم می کشی (مثل مرتب کردن روسری و ...) خیلی حال می کنم.ماچ

خیلی خیلی دوست دارم عزیزم.قلب

شیرین من...زندگی من...حسنای مامان

سلام عزیز دلم.

امروز مامان به خاطر سرماخوردگی شما خونه است و شما هم الان تو خواب نازی...

نه بابا صبح استرس داشت، نه من و نه شما عزیز دلم. (مامان به خاطر کار کردنش شرمنده شماستخجالت)

عزیز دلم، شما داری کم کم به یه دختر آروم و مهربون تبدیل می شی اما ای کاش من بیشتر می تونستم کنارت باشم و به آرامش کمک کنم.

ماشااله حواستم خوب جمعه. مثلاً دیروز یه دفعه گفتی: آی دلم... گفتم: ماساژش بدم مامانی؟

گفتی:نه. تیر زده. گفتم:کی؟ -بابا تیر زده. تفنگ داشت. دل خودتم بابا تیر زده؟!

تازه فهمیدم به خاطر اینکه من دل درد داشتم و به بابا گفته بودم یه درد بدی تیر می کشه (چند ساعت قبلش) این حرفو زدی ... قهقهه

من خیلی خیلی دوست دارم شیرین زبونم.

هفته های قبل به خاله نیره گفته بودی شما رو ببره خونه شون که چند هفته خونه شون تعمیرات بود و هفته بعدشم ماشین نداشت. یک روز بعد از این وقایع هی یواشکی رفته بودی از خاله پرسیده بودی خونه شون درست شده یا نه. بعد از اینکه چند بار پرسیده بودی و مطمئن شده بودی باز رفتی در گوشش گفته بودی: خاله ماشین داری؟... خاله از خنده غش کرده بود و شما رو با خودش برد خونه شون و بعد ما اومدیم دنبالتبغل

از شیرین کاریات بخوام بگم که تو برای مامان همه اش شیرینی هستی.

عاشقتم فرشته منفرشته... میوه دلمقلب... نور دیده امماچ... نون قندی منقلب

بامزه من ...

سلام عزیزم.

هرچند بد موقع است اما خلاصه می نویسم...

دیروز بسته ماکارونی رو چپه کردی رو زمین. بعد مامانی زنگ زده بود بهت می گفت به مامان کمک می کنی؟ گفتی: «آره، ماکارونی رو ریختم بابام منو دعوا کرد.»

مامانی گفت:« چرا؟ شما که دختر بدی نیستی عزیزم.»

گفتی:« نه، بد نیستم، فضولم»قهقهه

دیگه یک تا ده رو هم خوب می شماری، فقط تو هفت و هشت گیر داری اما رنگا رو زیاد خوب یاد نگرفتی، گاهی درست . گاهی هم کاملاً پرت می گی.

خیلی دوست دارمممممممممممممممماچ

مامان و دلتنگی، سر دو راهی...همه ی عشق و امیدم

سلام حسنا خانوم طلا، همه عشق و امید مامانقلب

امروز یکی از روزای بد زندگی مامان بود دخترم... چرا؟... چون بعد از یه روز کاری که از اداره به امید دیدن دخترش اومد خونه، شما می خواستی خونه مامان جون بمونی و به سختی اومدیم .

وقتی هم رسیدیم خونه که شروع کردی به شیون و هیچ شیوه ای هم جواب نداد...بستنی، پارک، تشویق، جدیت ...

اونقدر دو نفری گریه کردیم که هر دومون لبو شده بودیم.گریه

نزدیک اومدن بابا تقریباً آروم شدی و وقتی بابا اومد جفتمون سر درد دلمون باز شد.گریه

نمی دونم چی شده بود که بابا یه کیسه چیپس و پفک خریده بود و تو با دیدنش حسابی خوشحال شدی و بوس و بغل و ... و قول دادی که دیگه گریه نکنی.

پفک خوردی و بستنی و بعدشم از خستگی جفتتون غش کردید.

من هم اونقدر دلم گرفته که اومدم برات بنویسم... برای آینده...

دخترم، من هیچ کس رو اندازه تو دوست ندارم.می دونم که وقتی صبح تا عصر خونه مامان جونی و دورت شلوغه دیگه دلت نمی خواد بیای تو خلوت خونه.وقتی می خواستیم بیایم کرج، می خواستم کارو ول کنم، اما باور کن از در و دیوار آدمایی می ریختن که می گفتن اشتباهه و پشیمون می شی. حتی از دیدگاه روانشناسی تحقیق کردم و دیدم که می گن در آینده دوست داری که مادرت جایگاه اجتماعی داشته باشه و ...

باور کن گاهی دلم می خواد از کار اخراجم کنن... چون خودم نمی تونم انتخاب کنم... بین حال و آینده...

اما هر وقت این نوشته رو خوندی، بدون که با گریه تو و اینکه دیدم نمی خوای پیشم باشی، آرزو کردم که دیگه تو این دنیا نباشم... پس مطمئن باش که تو همه ی دنیای من و مهم ترین دلیل زنده بودنمی...ماچ

خدا رو شکر که همه چی به خیر گذشت و تو الان آروم آروم خوابیدی...(هرچند بد موقع است و شب بیچاره مون می کنی... هه هه ههخنده)

خانومانه

سلام عزیزم.

مامان ببخش که برات خاطره نمی نویسه... آخه تو همه لحظه هات پر از اتفاقه و برای من شیرینهماچ

مخصوصاً الان که وارد مرحله جدیدی از زندگی شدی که دیگه واقعاً می خوای خانوم بشی و با پوشک بای بایچشمک

پیشرفتت ظرف چند روز واقعاً خوب بوده... گاهی می گی و گاهی هم انگار حال نداری ووی ووی ... اما همه اش انگار دیگه کاملاً حس می کنی.

عاشقتم همه امیدم که دیگه می شینی سر سفره افطار و خودت پنیر روی نون می ذاری و ...

خیلی رئیسی و به همه نظارت داری مثل وقتی که من چیزی می خورم و می گی نریزیا یا خودت می خوری و می گی سرمو جلو میارم و ...، داخل آدم (به قول عمه)زبانخنده

خانوم خانومی

سلام عزیزم.

دیگه واقعاً حس می کنم از اینترنت حذف شدم که از این بابت از شما و خاله های عزیز (به ویژه خاله مرمر) واقعاً عذر می خوام

بزرگ شدن تو (بیشتر از من به کامپیوتر علاقه داری) و از طرف دیگه کمبود وقت و خستگی و ...

دیگه واقعاً حس می کنم بزرگ شدی... منظورتو می رسونی. خیلی از کلماتو درست می گی، لباستو انتخاب می کنی (حتی برای من هم تصمیم می گیری)و همه کارو می خوای خودت انجام بدی. مثل دیروز که به بابا می گفتی:«خودم/منم بنزین بزنم(البته به جای ز، ی می گفتی).

کلمه ای که خنده دار می گی، می افتمه که می گی می مومم یا می فولم.

وقتیم می خوای غذا نخوری می گی خسته ام.

الانم داری نماز می خونی، عشقم.(گاه و بی گاه یاد نماز خوندن می افتی)

از صمیم قلب از خدا می خوام به همه مادرا کمک کنه که از عهده این مسئولیت بزرگ بر بیان.

یه تغییر واقعی

سلام خانوم خانومای مامان.

امروز برام یه هیجان واقعی بود وقتی از اداره زنگ زدم خونه و تو گوشی رو گرفتی و گفتی: «سلام مامان.»

می خواستم بال در بیارم. دیگه واقعاً با کارات به این باور رسیدم که بزرگ شدی و مونس مامانی. دیروز (سیزده به در) توی باغ دایی جون هم خیلی بیشتر از همیشه به من خوش گذشت چون تنها نبودم و تو با من بودی...

مونس مامان... مونس مامان ...(اینو اولین بار خاله منیره گفت و من همه اش به این واقعیت پی می برم)

امروز ١٢ روز از تولدت گذشته عزیز دلم. روز تولدت تو اوج عیده و همه یادشون می ره. فقط امسال خانواده خاله نیره یادشون بود که خاله برات پیام داده بود: «تولد نفس خاله مبارک.»

هر لحظه برای من یه لحظه تازه است با تو عزیز دلم،‌تمام عشقم و همه زندگیم.ماچ

بی قرار لحظه ها

سلام عزیزم.

از تو و از همه خاله های مهربونت که میان سر می زنن واقعاً عذر می خوام که نمی تونم همه لحظه های شیرینتو بنویسم.

لحظه های قشنگی که تو زود زود پیشرفت می کنی و من هم دنبالشون در حال دویدنم.

برعکس مامان ماشااله تو زبر و زرنگیماچ

همه کارا رو می خوای خودت انجام بدی و حتی چهارشنبه صبح نیم ساعت معطل شدم تا تو رو از پشت فرمون ماشین بردارم. قام قام می کردی، سویچ می گرفتی و جاشو می دونستی، دنده رو تکون می دادی و ... از رانندگی خیلی خوشت اومده چون هم قبل از خواب هی می گفتی قام قام و وقتی حریفم نشدی شروع کردی به رانندگی خیالی و هم شب توی خواب می گفتی قام قام ... بده ... بدهقلب آرزوی یه جمعه داشتیم بخوابیم که اونم از 4 و نیم بیدارمون فرمودینخمیازه

دیروز از صمیم قلب دعا کردم خدا هیچ بچه ای رو از پدر و مادر محروم نکنه. بابا برای امتحان فقط یک روز نبود اما هم شب همه اش ناله زدی بابام ... بابام... دیشب هم حاضر نبودی بخوابی و می گفتی بابام نئومده... الو بابا بیا... تا بالاخره بابا اومد و تو کلی ذوق کردی. اول که به احترامش سریع رفتی تیپ زدی، بعدشم هی رو سر و کولش بودی و حتی حاضر نبودی برای رو تخت خوابیدن ازش دل بکنیناراحت

صبح کله سحر ساعت 6 هم بیدار شدی و هوای مامان جون کرده بودی. می گفتی مامان جون... منم گفتم جون مامان جون... گفتی مامان جون، علی، عمه که منظورتو بفهمونی. بعدشم یاد غم دوری بابا افتادی و گفتی بابا مننه (مدرسه)... گفتن نه بابا لالا. موبایل منم ویبره زد. اول ترسیدی و پریدی بغلم اما بعد گفتی مامان الومژه

اینم از روزگار ما ... همه لحظه هاش پر از حسنا خانومقلب راستی تا بهت می گیم خانوم کلی تحت تاثیر قرار می گیری. مثلاً داری سفره رو کن فیکون می کنی ... می گم خانوم بشین سریع با آرامش چهارزانو می شینیبغل

ای کاش می شد همه لحظه هاتو بنویسم اما حیف که من نمی تونم و تو هم هرچی عکس و فیلم هم داریم پاک می کنی (مثل دیروز که هر چی تو موبایلم بود)ناراحت

مامان جونت به تو می گه دتر(دختر) و هر وقت صداشو می شنوی می گی: «دتر...دتر». جالبه که صداتم حسابی کلفت می کنی... مثل وقتایی که می گی :«ببین». تا گفتم مطلب جدید نوشتم، ازم خواست اینم بنویسم. به قول مامانی با زبان شیرین خودم. از هردوتون عذر می خوام که شیرینشو بلد نبودمچشمک

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد