مادربزرگ ها، مهربون ترین موجودات دنیا و البته پدربزرگ ها و...
سلام دختر گلم.
خوبی مامانی؟ الان تو خواب ناز، خوابای رنگی می بینی؟
امروز پیش مامان بزرگ، بابابزرگ، عمه ها و علیرضا بودیم. کلی دوستت دارن و باهات حسابی بازی کردن. خدا به همه شون سلامتی بده. با اینکه امروز پیششون بودیم دوباره دلم براشون تنگ شده. دلم برای مامانی، بابایی و خاله ها و پسراشون هم تنگ شده، اما فردا می بینیمشون.
دیشب نمی خوابیدی. مامان جون برات اسپند دود کرد و تو آروم شدی، بعدشم خوابیدی. فکر کنم یک نصفه شب بود که مامان جون اومد سر زد ببینه خوابیدی یا نه. همیشه مراقب ماست. خیلی دلم سوخت که نخوابیده تا خیالش راحت بشه. خیلی مهربونه و تو رو هم خیلی دوست داره. منم مثل یه مامان مهربون دوستش دارم. امیدوارم همه مون قدر زحمتاشو بدونیم و جبران کنیم. البته پدربزرگ ها هم تور رو خیلی دوست دارن. واقعاً همه باهات خیلی مهربونن، خیلی خیلی زیاد، نمی دونم بگم کی بیشتر ...؟!!
مامان جون برات ماست درست کرده بود و تو هم دوست داشتی، خوردی. کلی خوشحال شدیم. اما شب خالت بد شد مامان جونی.
از این حرفای روزمره که بگذریم، دو تا کار بامزه کردی.
اول اینکه رفته بودی آینه رو برداشته بودی و کلی با دیدن خودت ذوق می کردی (مثل همیشه که عاشق دیدن خودت تو آینه ای.)
دوم اینکه فیلم های قدیمتو از تو موبایل آورده بودی و هر چی تو فیلم بود تقلید می کردی. حتی یه جا گفته بودم ایستاده کرده، با اینکه کلی ازش گذشت و با فیلم دست زدی و ... بازم بی خیال نشدی و وایسادی.
راستی صبح اول صبحم موبایل بابا زنگ زد (که مثل همیشه مداحی بود) با اینکه خیلی سریع قطعش کردم تو بیدار شدی و بعد یه دقیقه دیدم داری دو دست سینه می زنی. اول نفهمیدم چرا، اما بعد کلی خنده ام گرفت.
امروز یه پروانه هم تو خونه است. نمی دونم چرا هر وقت بابا نیست اینجوریه؟!!! اون دفعه یه سوسک بود، هههههه (برای اولین بار توی خونه سوسک دیدم.) اینم از شانس ما ...


مادربزرگ ها، مهربون ترین موجودات دنیا و البته پدربزرگ ها و...
